+ - x
 » از همین شاعر
1 خراسان
2 من مرگ غفلتم
3 حنجر و گوش و نگاه
4 یک واپسین درود
5 مادرم خسته و تنها و خموش
6 مرا بخوان
7 همت کن
8 لحظه های خموش
9 خنده فروش
10 شام جدایی

 » بیشتر بخوانید...
 شب شکستن فانوس
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 یکی که تازه مسلمان شد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 تو نقشی نقش بندان را چه دانی
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقتی گلویم نوا را بیگانه می شود
و لبانم دست نمی کوبند
مرا بخوان!

شاید نگفتنی یی در سیمایم نقش بسته باشد
و شاید چشمانم قیچی شوند
پرده های رازم را
و ببارند آن نوای خشکیده را بر تو
مرا بخوان

آمستردام ۲۵ - ۱۰ - ۲۰۱۰


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *