+ - x
 » از همین شاعر
1 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
2 های مردم، کاش امشب مست می بودم
3 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
4 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
5 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
6 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
7 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
8 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
9 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
10 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است

 » بیشتر بخوانید...
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 یا مالک دمة الزمان
 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 ابر سیاه جامه
 گر از غم عشق عار داریم
 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
 دل فرش فزای بامم امروز
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مباد بشکند ای رود ها غرور شما
که این صحیفه شد آغاز با سطور شما

شبان تیرهء لب تشنه گان بادیه را
شکوه صبحدمان می دهد حضور شما

هزار دشت شقایق، هزار چشمهء نور
بشارتیست ز آینده های دور شما

چه شادمانه به کابوس مرگ می خندید
دو روی سکهء هستیست سوگ و سور شما

شکیب زخمی مرغابیان ساحل را
توان بال عقابان دهد عبور شما

مباد خسته شود دست های جاری تان
مباد تنگ شود سینهء صبور شما

مباد سایه ابلیس سار وسوسه ها
شبی گذر کند از کوچهء شعور شما

مباد تیرهء مرابیان تبیره زند
مباد بشکند ای رود ها غرور شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *