+ - x
 » از همین شاعر
1 شب
2 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
3 لبی تا در لبانت می گذارم
4 تو مردِ شهر پندار کجایی
5 سُهشی
6 افسوس که من جدا زخاکت مردم
7 مرد مسلمان
8 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
9 فقط یکبار مینازم به بختم
10 پرتگاه

 » بیشتر بخوانید...
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 مرد مسلمان
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 مطربا اسرار ما را بازگو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

بسکه در قلب من تپش داری

هستیم را به لرزه می آری

لذت سوختن زعشق تو شد

گرمی تا سحر گرفتاری

آرزوهای لمس پیکر تو

شب بیاید به عاشق آزاری

زین خرامت شبانه، میترسم

که مرا آهوانه بگذاری


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حسات:

نیک است شعر وشاعری،
از آن سـخـنــدان مهـتـری
نـیـکـو سـترودنـد اهـل فن،
اشـعـــار نـغــز و وافــری
خوبست، که برگیریم ما،
از شـعــر آنــان گـوهـری




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *