+ - x
 » از همین شاعر
1 مرگ
2 آن سوی خط
3 زن زدن
4 دوتا نگاه
5 در مدح بزرگان زمانه
6 عقلنامه
7 دیشب
8 مادر سلام
9 علاج چشم عمر
10 اصلاً چرا؟

 » بیشتر بخوانید...
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 مختار من
 ز در درآ و شبستان ما منور کن
 مسلمانی که داند رمز دین را
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 کی می آیی
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


شنیدستم که ملاّیی به غربت
همی نالید بااندوه و کربت **
شبی در انتظارصبحگاهان
به خلوت بوددورازچشم یاران
به دربار خدا می کرد زاری
که برمن ای خدارحمی نداری
مرا در دل طلب بسیاربوده
که از سوی تو مانده ناشنوده
چهل سال است من دستاربستم
اگرآدم نیم، ملاّ که هستم
چرا برروی من دروازه بستی
توهرآنجا که ملاّ نیست، هستی
خدایا قسمت ام را بد نمودی
به هر جایی که من بودم، نبودی
چه ها گفتم ببینم من، ندیدم
زباغ آرزو خس هم نچیدم
دگراکنون شهاب عمر، رفته
جوانی در شتاب عمر، رفته
به دل یک خواهشی دارم الهی
که پیش تست همچون برگ کاهی
امیرالمومنین ملاّ عمر را
همان بر عاقلان نور نظررا
نشانم ده به حق عمر رفته
که بینم روی آن ماۀ دوهفته
به نجوابود بر سجادۀخویش
که خواب آمد سراغ مرددرویش
دمی نگذشته ازآن خواب غفلت
پدیدآمدیکی باشأن وشوکت
که ریشی داشت طولش تابه سینه
به رنگ غازیان همرنگ خینه
نشسته بر خرمصری چابک
به دستش خرگواز نرم و نازک ***
گلاباتون قبای داشت پر رنگ
به بر گویی که مانی کرده ارژنگ
رخش تابنده و لب پر زخنده
نگاهش مرده را می کرد زنده
چنینش دیدتا ملاّی خفته
بپرسیدش که ای ماۀ نهفته
پراز پشمی، توپاکی یاریایی
توملاّیی، بلایی، ازکجایی؟
بگو فورا ً که شغل و پیشه ات چیست
نهان درمخزن اندیشه ات چیست

به چشمان تو باشدقرةالعین
نه گل داری و نی عینی و نی غین
بگفتا بنده ملاّ نصرد ینم ****
به شرق و غرب با شهرت قرینم
سفیر طنز و پیک شوخ و شنگم
به هر جا غم بودبا اوبه جنگم
من آن مردم که دردم خنده دارد
دل از آزادگی آگنده دارد
پریشان گشت ملاّ، کین چه ها شد
چه سِِِرباشد؟ چرا این ماجرا شد؟
اگرچه هردو ملاّیند، یارب
زجای خویش بی جای اند، یارب
طلب کردم عمر را، بارالها
نه این ملاّی غرق اندر هجارا
امیر طالبان مهتاب یک چشم
سروصورت مبارک گشته از پشم
به آن نوری که در یک عین دارد
جهان مستغنی از ارکین دارد
خدایا رمز این اسرار برگو
نبردم بوازاین حکمت سرمو
کجا ملاّ عمر بر خر نشسته؟
کجا جز آنکه در موتر نشسته؟
پلانش تا سمرقندو بخارا
به خال کس نمی بخشد هوا را
امارت از ازل خاص جنابش
رعیّت تاابداندر رکابش
عجب یک عادت دیرینه دارد
که با هر نامسلمان کینه دارد
زروسی لفظ جاپانی بپرسد
زهندو هم مسلمانی بپرسد
حریفان درریاض و مسکووقم
نموده هرکه سوراخ دعا گم
امارت را اگر یک سال دیگر
پذیرد، ماده هارا می کند نر
عرب نفت و عجم گازش بیارند
رقیبان دیده و خودرا نخارند
به زن گوید، عجب فرزانه باشی
وزیرداخله در خانه باشی
به زیرچادر از گهواره تا گور
بفرما! ای که عقلت گشته کم زور
جهان مردانه و علمش مذکر
زنان را علم سازد خاک برسر

بگفت وگفته هارا کردتوده
همه پرمغز همچون مغز روده
چو ملاّ نصردین گفتار بشنید
زخربرجست و روی خاک بوسید
زخاک پاک مشتی بر سرش زد
دومشتی نیزبر فرق خرش زد
زسردستار خودافگند برخاک
گریبان پاره پاره کرد بی باک
بگفتا این چه دوران است، امروز
که ملاّ بس فراوان است امروز
مرا دادی چو ملاّیی خدایم
دل و گفتار خلق الله ست جایم
عمراکنون که رسوایی نموده
به ما دعوای ملاّیی نموده
اگر گوید عمر، ملاّ من استم
گذشتم من زملاّیی گذشتم
ازاین پس خواجه گوییدم نه ملاّ
که دنیا زین بلا آمد به غوغا
نمی دانم چرا ملاّ بلا شد؟
به جان خلق پیدا از کجاشد؟
عجایب دیده ام این حال، یارب
که ملاّ می شود جنرال، یارب
به جای علم کارش شد سیا ست
کجا ملاّ، کجا رمز ریاست
چو ملاّ نصردین در خشم آمد
توگویی لرزه بر هر پشم آمد
که ملاّ عاقبت بیدار گردید
درآن دم طالب نسوار گردید
نظر افگند برهر سوی و منظر
نه ملاّ دیدو نی خواجه نه هم خر
سلام آفتاب از دور بشنید
پیام و پیک نورانور بشنید
دراین عصری که بیداران به خوابند
دراین دوری که هشیاران خرابند
نه خواهش نی تقاضایش به جاشد
نماز صبح از نزدش قضا شد


بهار 2000، هامبورگ، کاکه تیغون


* درنزهت نامۀ علایی آمده است : " وخواب دروغ از سه گونه است: علّت و همّت وشیطان.
علّت چنانکه بیماری باشد یا طعامی ناموافق خورده باشد. وهمّت آنست که اندیشه ای داردوخاطربدان
مشغول گشته، چون عاشق که معشوق بیند وصنّاعان که پیشۀ خویش بردست دارندوتشنه که آب می
خورد. وخواب شیطان مانند احتلام وچیز های منکروشهمناک وبر آنچه غسل واجب شود، ومانند آن
باشد تأویل نکنند. و هرچه ازین وجوه سه گانه باشد که گفتیم اضغاث احلام خوانند."

** کربت : حزن و مشقت
*** خرگواز : آنرا چکه، خله،چکه چوب وخله چوب نیز گویند وآن چوبی است که خربدان رانند.
**** نصردین احتمالاً همان نصرالدین است که کاکه تیغون مفرّسِِ مطنوز( یعنی فارسی طنزی شده)
آن را نوشته است.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *