+ - x
 » از همین شاعر
1 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
2 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
3 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
4 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
5 هرچند ز دست تو خراب است دل ما
6 زعشاق رنجیدنت را بنازم
7 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
8 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
9 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
10 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما

 » بیشتر بخوانید...
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 عجب آن دلبر زیبا کجا شد
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 از آمدنم نبود گردون را سود
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 نا تسلیم
 نوزدهم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
مه دهد خط غلامی رخ نیکوی ترا

سرو شد پی سپر فاخته ز آنروز که دید
در چمن جلوه کنان قامت دلجوی ترا

سزد از رشک قدح زار چو مینا گریم
تابکی بوسه دهد لعل سخنگوی ترا

زاهد از قبله و مهراب فراموش کند
در نماز ار نگرد طاق دو ابروی ترا

مردن از هجر تو ام به که به محفل بینم
بارقیبان دغا عارض نیکوی ترا

بوی شببوست که از شرم برون میآید
تا که بردست صبا نگهت گیسوی ترا

لعل خون در جگر کوه بدخشان گردد
مخفی گر وصف کند لعل سخنگوی ترا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *