+ - x
 » از همین شاعر
1 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
2 هرچند ز دست تو خراب است دل ما
3 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
4 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
5 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
6 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
7 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
8 زعشاق رنجیدنت را بنازم
9 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
10 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من

 » بیشتر بخوانید...
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
 قصه یی برای کودکم
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 ای خیالت در دل من هر سحور
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
مه دهد خط غلامی رخ نیکوی ترا

سرو شد پی سپر فاخته ز آنروز که دید
در چمن جلوه کنان قامت دلجوی ترا

سزد از رشک قدح زار چو مینا گریم
تابکی بوسه دهد لعل سخنگوی ترا

زاهد از قبله و مهراب فراموش کند
در نماز ار نگرد طاق دو ابروی ترا

مردن از هجر تو ام به که به محفل بینم
بارقیبان دغا عارض نیکوی ترا

بوی شببوست که از شرم برون میآید
تا که بردست صبا نگهت گیسوی ترا

لعل خون در جگر کوه بدخشان گردد
مخفی گر وصف کند لعل سخنگوی ترا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *