+ - x
 » از همین شاعر
1 طرز خوبان
2 کی با ما؟
3 از خود و بیگانه
4 دیدار در کوه قاف
5 تشناب سالاری
6 یکی که تازه مسلمان شد
7 دالان عجیب
8 آن سوی خط
9 علت مرگ و زندگی
10 سینما

 » بیشتر بخوانید...
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 گل خندان که نخندد چه کند
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 چیست با عشق آشنا بودن
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 عقل بند ره روانست ای پسر
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


یارب، یارب چه آفریدی، یارب
هم کان جمال و حسن و هم کان ادب
اینان که به روز این قدر زیبایند
حتما ً که قیامت اند یارب درشب

***

تادور وپیش کرزی بسیارزن نباشد
اعضای پارلمان را شوق زدن نباشد
فضل خداکه شورا خواب است ورنه کاکا
یک لحظه بندووازی میخ و رسن نباشد *
زن جززدن نخواهد استاد ِفن نخواهد
دست زدن نداری؟ رسم وطن نباشد
شاید که من چنینم زن را زدن ببینم
چشمم چوعین وغین است تقصیرمن نباشد **
آن پیر مومیایی باخنده گفت : آقا!
کم می زنی زنت را اوناشکن نباشد؟
امروزماده پشت اند اقوام آریایی
عالم زنانه گشته کار شمن نباشد؟
چشم سفید دارد مانند مادرکیک
جای نمانده کآنجا زن در سخن نباشد
زینت بودبه خانه زن اندراین زمانه
لطفا ًزکرزی آموز این کشف من نباشد
جای غلط نجویی افکار لیبرالی
زیرکُله ندیدی زیرچَپن نباشد؟!

3 دسامبر، 2006، هامبورگ


*بندوواز بودن ( به) چیزی یا کسی :
اهمیت قایل بودن، خودرا وابسته دانستن
** عَین وغین :
احول، دو بین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *