+ - x
 » از همین شاعر
1 از اضغاث احلام یک ملاّ
2 معنای تجدد
3 دیدار در کوه قاف
4 گلا به روی تو
5 دلهای گریخته
6 جایزه برای کرزی
7 دالان عجیب
8 کلاه های سفید و کله های سیاه
9 ماجرای این و آن
10 قند و قروت

 » بیشتر بخوانید...
 سرگذشت گل غم
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 بسمل ناز
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 راست و دروغ
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود جنرالی، بیآمد جان به کف
خیل سربازان چو می بستند صف
تاببیند حال آن رزمندگان
تا ببیند کیست آنجا پهلوان
دید یک سرباز بر اسپی سوار
اسپکی لاغر سرین و خوار وزار
با غضب گفتا به سرباز، ای جوان
شرم کن از این سرین نا توان
روزیی این اسپک بد عاقبت
رفته گویا در سرین خانمت
از سرین اسپ لاغر می کنی
در سرین خانم خود می زنی؟
گفت ای جنرال حرفت راست باد
عرض من بشنو که دادم کس نداد
مال مارا حال ازاین هم بدتر است
آن سرین از این سرین لاغرتر است
گر معاشم یک کمی افزون شود
آن سرین با این سرین موزون شود
آن سرین از مال ملت آمده
واین دگر هم مال دولت آمده
حال هردو تا خراب افتاده است
این و آن از آب و تاب افتاده است

خزان، 2000، هامبورگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *