+ - x
 » از همین شاعر
1 آواره تر از باد
2 وه چه شادم که تو یارم شده ای
3 اگر تو گرم و من سردم
4 قلمم زاده نیزار غم است
5 چهار بیتی ها
6 لبخند در سکوت تو در بند می شود
7 روزی برای دیدنت
8 پیش از تو
9 اتحاد و اتفاق

 » بیشتر بخوانید...
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 بانگ برآمد ز خرابات من

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

قلمم زاده نیزار غم است
از نیستان جفا می آید

هیچ گاهی ننویسد قلمم از پرواز
یا ز آزادی مرغان قفس

واژه هایش همه تلخند و سیه
قلمم از غم و اندوه کسان
از جهانگیری دزدان و خسان بنویسد

خاطرش غرق خزان
سخن از خنده به لبهای جهان
سخن از شادی پروانه به گلزار نگوید قلمم

وگرش لب بودی ناله ها بنمودی
گوشهای همگان را پر فریاد نمودی قلمم:

که تو ای آدم زولانه پرست
گوش هایت مگر از پنبه پر است؟
چشم هایت به چه ها می نگرد؟
که نه آوای به آتش زدگان می شنوی
و نمیبینی جگر سوختگان در چه غمند

قلمم نومید است
قلمم قصه ی نیزار به آتش زده را
قلمم زشتی مرداب به خاطر دارد

قلمم زاده ی نیزار غم است..


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *