+ - x
 » از همین شاعر
1 لگد
2 ماجرای این و آن
3 در میان کارتون ها
4 طالبان
5 اصلاً چرا؟
6 هیچ و پیچ
7 خره شو
8 یکی که تازه مسلمان شد
9 بازسازی
10 علاج چشم عمر

 » بیشتر بخوانید...
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 نگر خود را بچشم محرمانه
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 سی و نهم
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱


دموکراسی، دموکراسی، کجایی؟ چشم هایت کو؟
تو انسی یا که جنسی، از چه نقشی، دست و پایت کو؟
تو اندرفکر و ذکر و خاطر و ذهنم نمی گنجی
ز غربی یا ز شرقی یا ز کوۀ قاف، جایت کو؟
خوشا از دور آواز دهل، امّا تو خاموشی
دهان داری، زبان داری، اگر مردی صدایت کو؟
مگر ما جنس آدم نیستیم ای چیغ سرگردان
و یا مردم گریزی یا که سرنای نوایت کو؟
تو ابن هیچ در هیچی، نه دکتوری نه بیماری
نه ملاّیی که پرسم کو عبایت کو قبایت کو
اگر من قصد تعریفت نمودم از چه خاموشی
به ریشم خنده هایت کو برایم های هایت کو؟
محالی یا خیالی در چه حالی با چه احوالی
غلامت کو امیرت کو رسولت کو خدایت کو؟

21 نوامبر 2003، هامبورگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *