+ - x
 » از همین شاعر
1 علاج چشم عمر
2 شوق غزل جوشی
3 نقد مدرن
4 مادر سلام
5 یکی که تازه مسلمان شد
6 گلا به روی تو
7 کرامات دموکراتیک یک شیخ
8 دیشب
9 از خود و بیگانه
10 علت مرگ و زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 مررت بدر فی هواه بحار
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو
 مست شبرو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


شاعری یک شبی یخدان دلش وا می کرد
خویش را دردل آیینه تماشا می کرد
رفته اندر پی اجداد تجدد به اثر
که زمان گشته دگر، کار جهان گشته دگر
گشته بر وزن برآشفته که ای خانه خراب
از کجا آمده ای کز رخ من برده ای آب؟
گه چو سنگی و سر شعر مرا می شکنی
گه چو آغوش کفن نرم ولی پر محنی
ضربه یی توست که دیوار دلم غلتیده
یک دو کیلو مددی کن که دلم ترکیده
غرقۀ بحر عروضم که به ساحل نرسد
باد لعنت به تو ای وزن به هفتادو به صد
باز بر قافیه آشفت که ای فتنۀ دهر
قهر کردی به سرم شهد مرا کردی زهر
در کمال پدرت هیچ کسی شک نکند
مادرت دیده کسی نیست که چَک چَک نکند
ای که در قوم شریفی و محمد زایی
مصرعی تازه نگردیده که پس می آیی
رفتنت جشن و ولی آمدنت مثل عزاست
سختی دیدن تو سخت تر از روز جزاست
کی؟ کجا؟ قافیه را قافله سالار شده
زانکه هر قافیه اندیش خرانبار شده
شانۀ قافیه بر ریش سخن، بد ذوقیست
بد چو آواز همه بی هنران شوقیست
ای تو بانوی کلام کهن و دیروزه
گر چه من بحر نیم از تو شدم در کوزه
نوبت بعد برآشفته زبان را می گفت
شعر بس، شیر هم از ترس تو می باید خفت
آن طرف فاعل و مفعول و صفت در کار است
این طرف طبع ظریف من از آن بیزار است
شعر از طبع روان است، گرامر چه کنم؟
آنچه گفتست بکن! کی بشود؟ هرچه کنم
صدف معنی خوش، بحر زبان میخواهد؟
یله کن تیر، که گفتست کمان می خواهد؟
شعر خوش این همه دستور زبان را چه کند
آخر این صنعت و معنی و بیان را چه کند
آنچه نیما به سر وزن نیاورده، بیار
گلم قافیه را جمع نما، دورش دار
بدعتی کن تو که یک شاعر دنیا نکند
کار نو، مکتب نو، آنچه که نیما نکند
مشت زن بر دهن هرچه زبان است زبان
چونکه خود سستی کار تو از آنست از آن
هر کجا فاعلی بودست تو مفعولش ساز
مصدر و فعل و صفت را نخری جلوۀ ناز
دیده وا کن که زبان ماضی مطلق گشته
غارت دختر و ناموس سخن، حق گشته
دیگران قافیه و وزن به غارت بردند
هله می گیر زبان را که بکارت بردند
اقلا ً این که دگر کار تو محسوب شود
در قطار فضلأ نام تو مکتوب شود
شهرآشوب بپرداز تو ای مایۀ ناز
که ببینند و بگویندو دهان ماند باز
بر فلک زینه بیفگن زتجدد، یا هو!
که بگویند : بلا کرده، هماوردش کو؟
معنی تازه به این واژۀ پُر دبدبه ده
خوش قماریست بزن! هرچه شود، یک شبه ده
دَم دَم ِ دُهل تجدد زدو گوشت نبری
خود بخوانی، بسرایی، بفروشی، بخری
می رود هرچه جدید است به هر برزن و کوی
خود بخوان، خود بسرا،خود بشنو، خود تو بگوی


جنوری 2001، هامبورگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *