+ - x
 » از همین شاعر
1 دوران انتقالی
2 کی با ما؟
3 سینما
4 عقلنامه
5 آشپزخانه
6 معنای تجدد
7 در میان کارتون ها
8 از خود و بیگانه
9 لگد
10 آزادی بیان

 » بیشتر بخوانید...
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 نیمه راه
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 سجودیوری دارا و جم را
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 عشق را جان بی قرار بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


گفت آن یک وزیر، کرزی را
کزکف دست من ببین فالم

باشد آیا دوام چوکی من
لااقل چون دوام انزالم؟

گفت کرزی که :" فال تو فال است
بخت وطالع ولی به مثقال است

لاجرم، لاجواب، لاادری
ای مجال اندکی وبی قدری"

بعد با یک سکوت شاهانه
سوی بیت الخلا نظرافگند

خنده یی کرد مثل چیغ بنفش
زیرلب گفت :" این چه بی ادبی ست؟

عمر برق است و عقل سیمرغ است
عاقلان در پی نقط نروند"

باز خارید پشت گردن را
صاف کردا گلو که یعنی جرت!

24 اپریل 2005، هامبورگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *