+ - x
 » از همین شاعر
1 عمر خبیث
2 عقلنامه
3 پلان ها و فلان ها
4 دموکراسی
5 خرم آنروز
6 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
7 آشپزخانه
8 هیچ و پیچ
9 تدبیر مهمانی
10 اگر حامد شود محمود

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 سیاهی هوش
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
 فرار
 ای صد هزار خرمن ها را بسوخته
 زاد روز سحر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


آرزویی مرا به دل مانده، کاش می شد ترا لگد بزنم
زیر ناف ترا نشان گیرم، یک لگد هم به جای بد بزنم

خونم از نسل اژدهای غلوست، وزهمین غالباً به تشویشم
نکند بازهم غلو بکنم، عوض صدهزار، صدبزنم

پرسش تلخ هیچ لازم نیست، من کجا بوده ام لگدباره؟
که چنین بی لگام می پرسی،می زند؟زد؟نزد؟بزد؟ بزنم

کار "ویندوز " فکر من زار است،از من از "چندشد؟" چه می پرسی
هرچه برجستگی به جانت هست، نشودتا سبد سبد،بزنم

بردهانت اگرکه رحم آرم، رحم کی می کنم به دندانت
مثل شوت " پله " جهان آشوب، بزنم،یاعلی مدد! بزنم

یک کمی صبر بد نخواهد بود،هردوصدسال صبرخواهم کرد
بعدازآن پشت هم حواله کنم، مختصر اینکه تا ابد بزنم

هشتم اگست۲۰۰۴،درراه آلمان دنمارک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *