+ - x
 » از همین شاعر
1 نشان دل
2 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
3 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
4 مهاجر چیست؟
5 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
6 از فراز منبر ابرها
7 آستان عشق
8 خزف و گهر
9 قصه پرداز
10 بال سحر

 » بیشتر بخوانید...
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 پانزدهم
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 یاران موافق همه از دست شدند
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۴

دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد
پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد
نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش
نمی داند که این جا هم زمین و آسمان دارد
شرار آتشِ بی همزبانی سوخت جانم را
خوش آن رندی که صحبت با حریفِ همزبان دارد
ز چشمم تا ندزدد خواب تصویر خرامش را
تماشاخانهً چشمم ز مژگان پاسبان دارد
ز بهتانی که بر دین بست کس را من کجا گفتم
خطیب شهر ناحق در حق من گمان دارد
مرا با شیخ جنگی نیست، در حقّم دعا خوانید
کزین سنگین دلِ کافر خدایم در امان دارد
پُر از هنگامهً عشق است فانی! پهنه گیتی
همین یک قصه در هرجا دگرگون داستان دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *