+ - x
 » از همین شاعر
1 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
2 نشان دل
3 صدف
4 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
5 در آتش بی همزبانی
6 بال سحر
7 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
8 قصه پرداز
9 خزف و گهر
10 آستان عشق

 » بیشتر بخوانید...
 رهروان روز
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 تو بیا
 تعریف شعر
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 پرچو شدم
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟
بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟
ای دل! صبور باش و به تدبیر تکیه کن
از آه و ناله درد مداوا نمیشود
دیگر گشادِ کارِ خود از غیر کم طلب
این عقده جز به دست خودت وا نمی شود
باید به هم رسیم که موجی شود بلند
هر قطره ای علی حده دریا نمی شود
زاهد! دعا مخوان به سرِ کشتگان عشق
هر بوالهوس حریفِ مسیحا نمی شود
آزادگی به خون جگر غوطه خوردن است
هر داغ دیده لاله صحرا نمی شود
دل را بسوز تا سخنت دلنشین شود
انشای شعر خوب به دعوا نمی شود


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

pari daryayi:

هر قطره ای علی حده دریا نمی شود ...درود وبسیار زیباست و به لذت خواندم و به یاد خواهم داشت ...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *