+ - x
 » از همین شاعر
1 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
2 بال سحر
3 مهاجر چیست؟
4 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
5 صدف
6 قصه پرداز
7 نشان دل
8 خزف و گهر
9 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
10 آستان عشق

 » بیشتر بخوانید...
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
 ز کجا آمده ای می دانی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 انتظار
 ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 الیوم من الوصل نسیم و سعود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟
بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟
ای دل! صبور باش و به تدبیر تکیه کن
از آه و ناله درد مداوا نمیشود
دیگر گشادِ کارِ خود از غیر کم طلب
این عقده جز به دست خودت وا نمی شود
باید به هم رسیم که موجی شود بلند
هر قطره ای علی حده دریا نمی شود
زاهد! دعا مخوان به سرِ کشتگان عشق
هر بوالهوس حریفِ مسیحا نمی شود
آزادگی به خون جگر غوطه خوردن است
هر داغ دیده لاله صحرا نمی شود
دل را بسوز تا سخنت دلنشین شود
انشای شعر خوب به دعوا نمی شود


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

pari daryayi:

هر قطره ای علی حده دریا نمی شود ...درود وبسیار زیباست و به لذت خواندم و به یاد خواهم داشت ...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *