+ - x
 » از همین شاعر
1 بال سحر
2 خزف و گهر
3 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
4 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
5 صدف
6 نشان دل
7 قصه پرداز
8 از فراز منبر ابرها
9 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
10 در آتش بی همزبانی

 » بیشتر بخوانید...
 به یاد تو دوست داشتنی ترینم
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم
او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم
چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه
آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم
بگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لب
گفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتم
بکشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو باز
منهم چو قصه پرداز، تکرار قصه گفتم
حسنش چو میستودم، از ماه یاد کردم
زلفش چو میکشودم، از مار قصه گفتم
لب چون به خنده بکشاد، گفتم حکایت از گل
مژگان بهم چو بنهاد، از خار قصه گفتم
(فانی) چو درشب وصل، کامم نگشت حاصل
تا صبحدم به دلدار، ناچار قصه گفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *