+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه پرداز
2 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
3 صدف
4 نشان دل
5 آستان عشق
6 خزف و گهر
7 در آتش بی همزبانی
8 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
9 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
10 از فراز منبر ابرها

 » بیشتر بخوانید...
 من لاله ی آزادم
 گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
 ندارد مجلس ما بی تو نوری
 زان ازلی نور که پرورده اند
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 این قافله عمر عجب میگذرد
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم
او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم
چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه
آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم
بگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لب
گفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتم
بکشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو باز
منهم چو قصه پرداز، تکرار قصه گفتم
حسنش چو میستودم، از ماه یاد کردم
زلفش چو میکشودم، از مار قصه گفتم
لب چون به خنده بکشاد، گفتم حکایت از گل
مژگان بهم چو بنهاد، از خار قصه گفتم
(فانی) چو درشب وصل، کامم نگشت حاصل
تا صبحدم به دلدار، ناچار قصه گفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *