+ - x
 » از همین شاعر
1 در آتش بی همزبانی
2 قصه پرداز
3 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
4 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
5 از فراز منبر ابرها
6 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
7 نشان دل
8 بال سحر
9 صدف
10 آستان عشق

 » بیشتر بخوانید...
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 ای آتش خموش شده در میان دود
 سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم
او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم
چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه
آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم
بگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لب
گفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتم
بکشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو باز
منهم چو قصه پرداز، تکرار قصه گفتم
حسنش چو میستودم، از ماه یاد کردم
زلفش چو میکشودم، از مار قصه گفتم
لب چون به خنده بکشاد، گفتم حکایت از گل
مژگان بهم چو بنهاد، از خار قصه گفتم
(فانی) چو درشب وصل، کامم نگشت حاصل
تا صبحدم به دلدار، ناچار قصه گفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *