+ - x
 » از همین شاعر
1 صدف
2 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
3 نشان دل
4 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
5 در آتش بی همزبانی
6 بال سحر
7 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
8 قصه پرداز
9 خزف و گهر
10 آستان عشق

 » بیشتر بخوانید...
 چهل و یکم
 ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 سرنوشت رأی
 بیست و پنجم
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 تلخکها
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم
او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم
چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه
آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم
بگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لب
گفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتم
بکشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو باز
منهم چو قصه پرداز، تکرار قصه گفتم
حسنش چو میستودم، از ماه یاد کردم
زلفش چو میکشودم، از مار قصه گفتم
لب چون به خنده بکشاد، گفتم حکایت از گل
مژگان بهم چو بنهاد، از خار قصه گفتم
(فانی) چو درشب وصل، کامم نگشت حاصل
تا صبحدم به دلدار، ناچار قصه گفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *