+ - x
 » از همین شاعر
1 دیشب
2 از اضغاث احلام یک ملاّ
3 برداشت ما از سیاست
4 کنفرانس لندن
5 حسن تعبیر
6 عمر خبیث
7 مناظره بن لادن با امیر المومنین ملا محمد عمر
8 از کابل تا دوبی
9 تاپ و تیپیک
10 دعوای قانونی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


یک روز خجسته در بهاران
" بیدل " آمد به جمع یاران

یک یار قدیم گفتش ای دل
ازچیست که نام توست بیدل؟

گفتا که دراین جهان فانی
برکیست که مانده زندگانی؟

من نیزگذارم این جهان را
این منزل کوچ عاشقان را

فردا که شوم ازاین ولایت
من رهرو راه بی نهایت

دیوان ِمرا تباه سازند
کوه سخنم چوکاه سازند

یا کاه ندیده، کوه جویند
من آنچه نگفته ام، گویند

هرکس به طریق ترجمانی
آرد به سرش بلای جانی

این فلسفه آن، حساب جوید
این نقطه و آن کتاب جوید

تفسیر کند بیا و بشنو
در کاسه ببیند او مۀ نو

این برسر شعر من بیآید
بیدل شده ام، چرا که باید

نالیده نگه کنم به بیدل
این دل خواهد، ندارم آن دل

۱۴ جنوری ۲۰۰۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *