+ - x
 » از همین شاعر
1 از میان هزارتا خود من
2 آخر سوب نیست...
3 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
4 چقدر تو بلند و من پستم
5 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
6 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
7 قرضداران
8 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
9 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
10 هرچه سیبی که داده بود خدا

 » بیشتر بخوانید...
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 کندو
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
می­سرایم این­صدا بی­کینه غِجک می­زند

بره­ها را بیگهی از کوه می­آریم و شب
در اتاقش دخترِ سبزینه غِجک می­زند

بامدادان می­شکوفد لاله­های بام­شان
نازنین با دستِ تر در خینه غِجک می­زند

آبشار از آببازی­یی تنش وحشی شده
سنگ­ها را در تب پارینه غِجک می­زند

از سرِ دیوارشان در کوچه می­بیند مرا
باد؛ مویش را به­چوبِ زینه غِجک می­زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *