+ - x
 » از همین شاعر
1 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
2 آخر سوب نیست...
3 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
4 سیاه سر
5 دم
6 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
7 از میان هزارتا خود من
8 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
9 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
10 از سرماگک‎های سرخ

 » بیشتر بخوانید...
 سوار نور
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
 یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
 ای ظریف جهان سلام علیک
 زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
انگشت­های دست ِمرا ساده می­مکی»

شرمید؛ ماهتاب و سپس آب و شیشه شد
با خود گرفت قدر دلش حجمِ کوچکی

پُل شد میانِ ما و خودش دست­های من:
«هر شب ز بامِ خاطره­هایم تو می­چکی»

مشتی ز دست­های سپیدش به­شانه­ام
بی­اختیار...، رفت به­پای عروسکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *