+ - x
 » از همین شاعر
1 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
2 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
3 دم
4 دوبیتی
5 از سرماگک‎های سرخ
6 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
7 آخر سوب نیست...
8 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
9 قرضداران
10 سیاه سر

 » بیشتر بخوانید...
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 بریده شد از این جوی جهان آب
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
 درآمیختن
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 مرد درخت
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
چه دیوها­ که چریدند در دلِ این­باغ

اجازه نیست به­جز دود و آتش و باروت
قرار بخت همین است داخلِ این­باغ

قرار نیست­که مِترا و ابر و چشمه شوند
برای سبز شدن، ساده شاملِ این­باغ

بهارها نتوانسته تا که «تا» بکنند
خیالِ خشک شدن را ز محملِ این­باغ

دوباره می­رسد از راه و آب می­آرد
برای سبزیِ این­باغ، قاتلِ این­باغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *