+ - x
 » از همین شاعر
1 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
2 دوبیتی
3 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
4 از میان هزارتا خود من
5 قرضداران
6 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
7 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
8 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
9 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
10 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده

 » بیشتر بخوانید...
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 روستایی بچه ای هست درون بازار
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 مادر
 یک کوچه ی باران زده...
 هموطن
 اندک اندک راه زد سیم و زرش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
چه دیوها­ که چریدند در دلِ این­باغ

اجازه نیست به­جز دود و آتش و باروت
قرار بخت همین است داخلِ این­باغ

قرار نیست­که مِترا و ابر و چشمه شوند
برای سبز شدن، ساده شاملِ این­باغ

بهارها نتوانسته تا که «تا» بکنند
خیالِ خشک شدن را ز محملِ این­باغ

دوباره می­رسد از راه و آب می­آرد
برای سبزیِ این­باغ، قاتلِ این­باغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *