+ - x
 » از همین شاعر
1 از سرماگک‎های سرخ
2 هرچه سیبی که داده بود خدا
3 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
4 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
5 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
6 از میان هزارتا خود من
7 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
8 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
9 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
10 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...

 » بیشتر بخوانید...
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 درخت بارور، سلام
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 بوی خدا
 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
 رونق عهد شباب است دگر بستان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
دو سه نانِ دگر مانده­ست می­دانم بسوزانم!

نگاهت این­قدر با دودِ تلخِ چوب­های تر
نمی­خواهم بماند، خشک می­مانم بسوزانم!

تو می­دانی نمانده طاقتت با بودنِ غم­ها
منی را که برای درد دهقانم بسوزانم!

خودت گفتی­که «دستانم خُنک خورده­ست» بوسیدم
پشیمانم پشیمانم پشیمانم، بسوزانم!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *