+ - x
 » از همین شاعر
1 آخر سوب نیست...
2 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
3 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
4 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
5 سیاه سر
6 دوبیتی
7 هرچه سیبی که داده بود خدا
8 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
9 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
10 از میان هزارتا خود من

 » بیشتر بخوانید...
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 عمو زنجیر باف
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
دو سه نانِ دگر مانده­ست می­دانم بسوزانم!

نگاهت این­قدر با دودِ تلخِ چوب­های تر
نمی­خواهم بماند، خشک می­مانم بسوزانم!

تو می­دانی نمانده طاقتت با بودنِ غم­ها
منی را که برای درد دهقانم بسوزانم!

خودت گفتی­که «دستانم خُنک خورده­ست» بوسیدم
پشیمانم پشیمانم پشیمانم، بسوزانم!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *