+ - x
 » از همین شاعر
1 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
2 کژدم ِ عسل دختر
3 سیاه سر
4 چقدر تو بلند و من پستم
5 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
6 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
7 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
8 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
9 از سرماگک‎های سرخ
10 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره

 » بیشتر بخوانید...
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 این چنین پابند جان میدان کیست
 ای جان لطیف و ای جهانم
 تردید
 هم به بر این بت زیبا خوشکست
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا ندیده بغل کرده اید هیزم را
مرا بسوز، مرا - از تنِ خودت دُم - را

تو در قفس شده‎ای، لیک جال چادری ات
اسیر کرده ترا نه، تمام مردم را

صدای تو شده سیم نشست قمری‎ها
نمی‎پراند گنجشککان گندم را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *