+ - x
 » از همین شاعر
1 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
2 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
3 از میان هزارتا خود من
4 رفته، رفته از کنارت می­ روم دیگر بچیش
5 آخر سوب نیست...
6 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
7 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
8 چقدر تو بلند و من پستم
9 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
10 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو

 » بیشتر بخوانید...
 نیم من
 بهار دیگر
 در دل را بروی کس نبستم
 خاطره باغ
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی

۲.۵
امتیاز: ۲.۵ | مجموع آراء: ۲

باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
هضم‎ نمی‎تواند عشقی که خورده‎ام را

تو تشنه‎ای هنوزم؟ خیر است نوشِ جانت
اشکم نمانده بردار، چشم فشرده‎ام را

بدبخت هر قدر که می‎دیدی‎اش نمی‎مرد
امبار گور کردم، قلبِ نمرده‎ام را

این گونه دیدنت را طاقت نمی‎‎توانم
پُر کرده سنگِ چشمت، اطراف گُرده‎ام را

یک عمر خنده‎هایت، یک قطره اشک سرخ‎است
یکباره بایدم باخت، صد باره برده‎ام را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *