+ - x
 » از همین شاعر
1 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
2 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
3 سیاه سر
4 آخر سوب نیست...
5 رفته، رفته از کنارت می­ روم دیگر بچیش
6 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
7 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
8 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
9 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
10 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای

 » بیشتر بخوانید...
 دوش دل عربده گر با کی بود؟
 تصنیف مادر
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 راگ گریه
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت

۲.۵
امتیاز: ۲.۵ | مجموع آراء: ۲

باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
هضم‎ نمی‎تواند عشقی که خورده‎ام را

تو تشنه‎ای هنوزم؟ خیر است نوشِ جانت
اشکم نمانده بردار، چشم فشرده‎ام را

بدبخت هر قدر که می‎دیدی‎اش نمی‎مرد
امبار گور کردم، قلبِ نمرده‎ام را

این گونه دیدنت را طاقت نمی‎‎توانم
پُر کرده سنگِ چشمت، اطراف گُرده‎ام را

یک عمر خنده‎هایت، یک قطره اشک سرخ‎است
یکباره بایدم باخت، صد باره برده‎ام را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *