+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق خفته
2 تسکین
3 پیچک عشق
4 آسمان آبی

 » بیشتر بخوانید...
 با این همه مهر و مهربانی
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 بیست و سوم
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت

۴.۱
امتیاز: ۴.۱ | مجموع آراء: ۹

دلتنگی و باز هم دلتنگی آمد به سراغم
دلم گرفته مثل آنروزی که باران بارید و تو نبودی کنارم
ابر های آسمان در صف ایستاده اند برای شهادت
و فرو میفرستند باران را که بیفزایند بر دلتنگی های یک عاشق
باران میبارد و دل بیقرار
همیشه همینطور بوده
باران میشود قاتل جانم
دلم چکه چکه میشود،قطره قطره میریزد
تو بهترین بهانه ای برای اینکه دل دمار از روزگارم در بیاورد

دل با تو دست به یکی کرده
این رسمش نیست کمتر بیازارم به هجر
در کوچه پس کوچه های ذهنم سراغت را گرفتم
در هر جا که قدم نهاده بودم می دیدم عاشقی پا در جای پای من میگذاشت
اما اینبار که به پشت سر نگاه کردم
اثری از تو و جای پایت ندیدم

من و باران میانهء خوبی داریم
اما باران را با تو دوست دارم،ماه را آسمان را،ستاره را
دلم گرفته مثل آن شام پر ستاره ء که تو از من فرسنگ ها دور بودی
دل بهانه جو شده است
تا حضورت کمرنگ میشود مرانمیشناسد
گویا اصلا درون سینه ء من نمی تپد
خواستم از سینه بیرونش کنم دیدم جای ومنزل توست
ترا چگونه از این خانه بیرون کنم
برگرد و بگذار لذت باران را تا ابد حس کنم
مریم های حویلی بوی هجران میدهند
گل آفتابپرستم چشم دوخته به طلوع ی مهرت
برگرد و مزرعه ء خاطرم را پر کن از پیچک عشق
و بپیچ به گردا گرد این تن خسته!!!!!!


25.06.2011


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *