+ - x
 » از همین شاعر
1 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
2 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
3 غزلی در چرخیدن...
4 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
5 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
6 این روزها درون من از اژدها پُر است
7 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
8 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
9 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
10 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات

 » بیشتر بخوانید...
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 در عشق هر آنک شد فدایی
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 به پیشگاه مولانا
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

این روزها درون من از اژدها پُر است
یعنی گلوی سوخته ام از صدا پر است

از گام های تلخ و نفس های مرد ه ام،
دهلیزهای گیج شفاخانه ها پر است

دیوار، سقف، پنجره، هی درد! درد! درد!
...هر چند طاق های اتاق از دوا پر است

این روزها خلاصه به این روزها شده
گر چه سرِ کلافه ام از ماجرا پر است

از مفلسی رها شده ام، جیب های من
از خفه گی و آفت و بیم و بلا پر است

هستم! اگر چه خسته و لبریزِ نیستی
هستم! اگر چه زندگی ام از خلا پر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *