+ - x
 » از همین شاعر
1 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
2 غزلی در چرخیدن...
3 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
4 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
5 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
6 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
7 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
8 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
9 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
10 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات

 » بیشتر بخوانید...
 اُحُد (3)
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 این روز ها و خون من و گردن از شما
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 نشان دل
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
مشتی به سینه ام زد و موی مرا گرفت


تا سوی پرتگاه دویدم، تبر به دست
یک لشکر آمد و دمِ روی مرا گرفت

اما همین که حمله شد از چارسو به من
چشمان تو خدا شد و سوی مرا گرفت

ناگاه برف باد رسید و تو گم شدی
از من جهان مسخره «تو»ی مرا گرفت

***
خوابم گرفته بود ولی، روسپی پیر-
یعنی که مرگ کنج پتوی مرا گرفت...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *