+ - x
 » از همین شاعر
1 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
2 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
3 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
4 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
5 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
6 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
7 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
8 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
9 این روزها درون من از اژدها پُر است
10 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است

 » بیشتر بخوانید...
 اشک گلگون
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
 پیش جوش عفو بی حد تو شاه
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 تبسم های زخم وحشت
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 چنان کز غم دل دانا گریزد

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
شاید، پیاله های «دوا» راحتم کنند

چیزی بگو! بگو که نباشم تو راحتی...
بگذار حرف های تو ناراحتم کنند

تمساح های چشم من از گریه مرده اند
تا اندکی به رسم ریا راحتم کنند

آخر گیاه هرزه ی پالیز نیستم!
که، باد و خاک و آب و هوا راحتم کنند

در من نهنگ های جهان، مست خودکشی -
گرد آمدند یکسره تا راحتم کنند

....

می ترسم از نداش/تنت...شوکه می شوم:
آ..ن...چش...م...ها... کجاس..ت که را.. را..حتم کنند؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *