+ - x
 » از همین شاعر
1 انتظار
2 جنوب طوفان است
3 حسرت
4 تبر
5 دود
6 کوچ

 » بیشتر بخوانید...
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
  ضرب تیشه بشکن بیستون را
 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
 ای گوهر خدایی آیینه معانی
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 هر کجا بوی خدا می آید
 در باد چون سنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقتی که صد تبر به بن ریشه میزنند
پنداشتی که پای تو را تیشه میزنند؟

گر بار و برگ سبز شود از درخت تو
آتش به تار و پود همین بیشه میزنند

یک چند مهمان تو گردند درخت پیر
یک چند گیسوان تو را شانه میزنند

یک چند روز های تو را سبز میکنند
یک چند بر نهال قدت بوسه میزنند

یک چند ناز تو بخرند از برای خود
یک چند بر ضیافت خود چانه میزنند

آنگه که راه پنجره هایت شکسته شد
ترکت کنند و سنگ بر این سایه میزنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *