+ - x
 » از همین شاعر
1 کوچ
2 جنوب طوفان است
3 حسرت
4 دود
5 تبر
6 انتظار

 » بیشتر بخوانید...
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 ای نورس شرقی
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 بیدار کنید مستیان را
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقتی که صد تبر به بن ریشه میزنند
پنداشتی که پای تو را تیشه میزنند؟

گر بار و برگ سبز شود از درخت تو
آتش به تار و پود همین بیشه میزنند

یک چند مهمان تو گردند درخت پیر
یک چند گیسوان تو را شانه میزنند

یک چند روز های تو را سبز میکنند
یک چند بر نهال قدت بوسه میزنند

یک چند ناز تو بخرند از برای خود
یک چند بر ضیافت خود چانه میزنند

آنگه که راه پنجره هایت شکسته شد
ترکت کنند و سنگ بر این سایه میزنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *