+ - x
 » از همین شاعر
1 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
2 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
3 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
4 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
7 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
8 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
9 زمانه کج روشان را به بر نکشید
10 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد

 » بیشتر بخوانید...
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 همسایه
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 ما شادتریم یا تو ای جان
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 ای به انکار سوی ما نگران
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
بعد قلبی را برایت داده و غم ساختند
تا که نفرت از سر و رویت ببارد مثل سگ
چند دندان مزخرف را بهت هم ساختند
اندک اندک اسکلیتت را تراشیدند و تا :
شکلی از اخلاق شیطان را مجسم ساختند
بعد جسمت رشد کرد از قطره های بویناک
از چه یک آب کثیف و گنده آدم ساختند
قد کشیدی عاشقی کردی و عاشق تر شدی
قلب نامرد ترا در چنگ مریم ساختند
کوچه ها از نقش پایت پر شدند و گام گام
عمر کوتاه و کم دیوانه را کم ساختند
بعد هم شعر و شراب و سکس و آخر زیر خاک
زنده گی را سخت رازآلود و مبهم ساختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *