+ - x
 » از همین شاعر
1 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
2 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
3 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
4 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
5 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
6 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
7 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
9 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
10 مست ها دروغ نمی گویند

 » بیشتر بخوانید...
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 دیار آخرین
 الا یا مالکا رق الزمان
 حنجر و گوش و نگاه
 در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
 دل سراپرده محبت اوست
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
بعد قلبی را برایت داده و غم ساختند
تا که نفرت از سر و رویت ببارد مثل سگ
چند دندان مزخرف را بهت هم ساختند
اندک اندک اسکلیتت را تراشیدند و تا :
شکلی از اخلاق شیطان را مجسم ساختند
بعد جسمت رشد کرد از قطره های بویناک
از چه یک آب کثیف و گنده آدم ساختند
قد کشیدی عاشقی کردی و عاشق تر شدی
قلب نامرد ترا در چنگ مریم ساختند
کوچه ها از نقش پایت پر شدند و گام گام
عمر کوتاه و کم دیوانه را کم ساختند
بعد هم شعر و شراب و سکس و آخر زیر خاک
زنده گی را سخت رازآلود و مبهم ساختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *