+ - x
 » از همین شاعر
1 آهنگی در سکوت
2 گل سرخ و گل زرد
3 سکوت
4 نه من دیگر نمی خندم
5 افسانه من
6 الا ای رهگذر

 » بیشتر بخوانید...
 آمده ای بی گه خامش مشین
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 اگر درد مرا درمان فرستی
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 حسرت
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 بر آستانه اسرار آسمان نرسد
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 مسافرازسفردلسرد می آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا، ای رهگذر! منگر! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی؟ چه می جویی، در این کاشانه ی عورم؟
چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی! چه می دانی، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خک، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده، آبم کرد و خک مرده ها، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *