+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
2 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
3 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
6 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
7 زمانه کج روشان را به بر نکشید
8 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
9 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
10 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت

 » بیشتر بخوانید...
 آدم، سنگ، آهن
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 شبانه
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۶

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوری تو را دل به کجا برده رفیق
فرصتی هست بگو هرچه دلت می خواهد
نشود گپ بزنی پشت سر مرده رفیق
کار من نیست اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بردرت آورده رفیق
(من تو را دوست ندارم)، چقدر وحشتناک!
آه! این جمله ی تو مغز مرا خورده رفیق
کاش می بود کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق
فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتکی لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *