+ - x
 » از همین شاعر
1 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
2 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
3 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
4 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
5 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
6 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
7 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
8 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
9 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
10 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری

 » بیشتر بخوانید...
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 بیا ساقی می ما را بگردان
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
آتشی را در دل مردی چنان انداخته!؟
عشق شاید حس پنهانی ست در من، ازقدیم
اندک اندک، کاردی در استخوان انداخته
خواستم شعری بگویم ازقضا چیزی نشد
هیبت روی تو مارا از زبان انداخته
خواب دیدم اسکلیتم را که می گفت:های های
مشت مشت از قوغ دوزخ در دهان انداخته
می کشم از کاسه چشمت را اگر دستم رسد
بی پدر! دل را به جنجال کلان انداخته
کاش می شد مثل هم بودیم مریم! زنده گی:
تا بجنبی آدمی را از توان انداخته
آسمان در سینه اش مهتاب را جا داده است
شاعری را یاد یار مهربان انداخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *