+ - x
 » از همین شاعر
1 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
2 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
3 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
4 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
5 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
6 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
9 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
10 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان

 » بیشتر بخوانید...
 یک روز
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 استاده بود پیکر بودای بامیان
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
کوه رانقش زمین کرده به فریاد آورد
رقص پیغمبر پیری چه تماشا دارد؟
بوی پیراهن خونین تو را باد آورد
آنکه گردن زد و سر را به کف دست گرفت
تابه پیش قدمت هر قدر افتاد، آورد
مثل یک زخم ته ی خاطره ات می ماند
ناله یی را که کسی از دل ناشاد آورد
طعم شیرین کبابی که تورا سیر کند
باید ازمغز سر مُرده ی فرهاد آورد
شعر مارا به جز از خاک دلی نام نکن
آن چه عشق تو به این خانه ی آباد آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *