+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
2 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
3 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
4 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
5 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
6 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
7 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
8 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
9 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
10 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم

 » بیشتر بخوانید...
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 به تو سلام می کنم
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 خرم آنروز
 شانزدهم
 عکس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
احمق که هیچ گاه سرت حق نداشته
دردی که ذره ذره مرا خورد تا به حال
در خاطرش زمین معلق نداشته
ازما به نزد دوست سلامی ببر بگو
دنیا به جز- تنفس خندق- نداشته
دیوانه ها مظاهره کردند، بازهم
بازارقلب غم زده رونق نداشته
بنویس پای عکس رفیقت، درشت تر
مردی که زنده گی موفق نداشته
خود را به سنگ و چوب زدیم ازقضا جهان
پاسخ برای مسأله مطلق نداشته
برسنگ گور عاشق خود بند بسته کن
مریم، به این زیارت بیرق نداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *