+ - x
 » از همین شاعر
1 راز
2 پشت دیوار
3 افق روشن
4 مجال
5 تابستان
6 گل کو
7 شبانه
8 رنج دیگر
9 تردید
10 با سماجت یک الماس

 » بیشتر بخوانید...
 گر ز سر عشق او داری خبر
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 عصر بی فال
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 آمدم باز تا چنان گردم
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 خیابان
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 برو خدا حافظ
 تکت لاتری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *