+ - x
 » از همین شاعر
1 چشمان تاریک
2 مرد مجسمه
3 تردید
4 ماهی
5 کبود
6 بیمار
7 غبار
8 به تو سلام می کنم
9 صبر تلخ
10 بدرود

 » بیشتر بخوانید...
 الا یا مالکا رق الزمان
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 عبادت
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
 بیست و هفتم
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 علت مرگ و زندگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.







دریاهای چشمِ تو خشکیدنی ست
من چشمه یی زاینده می خواهم.



پستان هایت ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:



انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...







خدایان نجاتم نمی دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجاتم نداد



نه پیوندِ تُردِ تو
نه چشم ها و نه پستان هایت
نه دست هایت



کنارِ من قلبت آینه یی نبود
کنارِ من قلبت بشری نبود...



۱۳۳۴


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *