+ - x
 » از همین شاعر
1 مرد مجسمه
2 شبانه
3 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
4 مرگ نازلی
5 ماهی
6 انتظار
7 غزلی در نتوانستن
8 پشت دیوار
9 دیگر تنها نیستم
10 شبانه

 » بیشتر بخوانید...
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 شدم به سوی چه آب همچو سقایی
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 رَستم ازین نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تو سلام می کنم کنارِ تو می نشینم
و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می شود.



اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم
در خلوتِ تو این حقیقت را باز می یابم.







خسته، خسته، از راه کوره های تردید می آیم.
چون آینه یی از تو لبریزم.
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تنت.



بی تو خاموشم، شهری در شبم.
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم و شهرِ من بیدار می شود.
با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها، و غلغله ی مرددِ تلاش هایش.



دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند.



من به دنبالِ سحری سرگردان می گردم.







تو سخن می گویی من نمی شنوم
تو سکوت می کنی من فریاد می زنم
با منی با خود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم



دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.







اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم
این حقیقت را در خلوتِ تو باز یافته ام.



حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه ام.



فریادِ مرغ را بشنو
سایه ی علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن بیگانه ی من
مرا با خودت یکی کن.



۱۳۳۴/۱/۲


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *