+ - x
 » از همین شاعر
1 ساعت اعدام
2 در میدان
3 پریا
4 مجال
5 دیدار واپسین
6 غزل بزرگ
7 شبانه
8 تنها
9 مرغ باران
10 شعر ناتمام

 » بیشتر بخوانید...
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 پس از سکوت بلند
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 عمر بر اومید فردا می رود
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی صدا ماند
بر آن آیینه ی زنگار بسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس اش ننهاده دیری پای بر سر

بهارِ منتظر بی مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

نه دود از کومه یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.



به صد امید آمد، رفت نومید
بهار آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک انجیر می خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می زند جوش.

به هیچ ارابه یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.

غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت ها که رفته ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...



بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران سرای محنت آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

۱۳۲۸


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محسن صانعی:

بهترین شعری است که اگر دربهارغمی داری به ابیات پناه ببری




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *