+ - x
 » از همین شاعر
1 بازگشت
2 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
3 شبانه
4 باران
5 تو را دوست میدارم
6 پریا
7 غزل بزرگ
8 تعویذ
9 رُکسانا
10 بدرود

 » بیشتر بخوانید...
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 زندگی
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 آن خانه...
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر سرِ این ماسه ها دراز زمانی ست
کشتیِ فرسوده یی خموش نشسته ست
لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.



حوصله کردم بسی، که ماهی گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می فشارد با میخ
ارّه ببینم که می سراید با چوب.

مانده به امید و انتظار که روزی
این به شن افتاده را بر آب ببینم
شادی بینم به روی ساحلِ آباد
وین زغم آباد را خراب ببینم.

پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل
کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
هم نفس و، زیرِ کومه ی منِ بیمار
قصه ی نابود می سراید با آن...



پنجره را باز می کنم سوی دریا
هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟

مرغی پَر می کشد ز صخره هراسان.

چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،
با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی ست:

از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی
بر دو لبش پوزخنده یی ست ظفرمند،
وز سمجِ این قُرُق نمی رود از روی!

کرده چنانم امیدوار که دانم
روزی ازین پنجره نسیمکِ دریا
کلبه ی چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.

خم شوم از این دریچه شسته ز باران
قطره یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحرِ خزر را
گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.



نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار
پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
کفش نجویم دگر، برهنه سروپای
جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!

۱۳۲۹


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *