+ - x
 » از همین شاعر
1 لعنت
2 شبانه
3 رُکسانا
4 سرود ابراهیم در آتش
5 تنها
6 بادها
7 مرگ نازلی
8 غبار
9 شبانه
10 اشارتی

 » بیشتر بخوانید...
 شکست
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 نا تسلیم
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 قصه یی برای کودکم
 هم پای خورشید پاییز
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،
مرثیه ی دردناکِ من بود
مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که منم، من...







هزاران پوزه ی سردِ یأس، در خوابِ آغازنشده به انجام رسیده ی من، در رویای مارانِ یک چشمِ جهنمی فریاد کشیده اند.



و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردی
و در جامه ی شعله ورِ آتشِ خویش، خاموش و پرصلابت و سنگین بر جاده ی توفان زده یی گذشتی که پیکرِ رسوای من با هزاران گُل میخِ نگاه های کاوشکار، بر دروازه های عظیمش آویخته بود...







بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره ی تو را در کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.
بگذار آتشکده ی بزرگِ خاموشیِ بی ایمانِ تو مرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند.



خاربوته ی کنارِ کویرِ جُستجو باش
تا سایه ی من، زخم دار و خون آلود
به هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب بارِ تو آویزد...







در دهلیز طولانیِ بی نشان
هزاران غریوِ وحشت برخاست
هزاران دریچه ی گمنام برهم کوفت
هزاران دَرِ راز گشاده شد
و جادوی نگاهِ تو، گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم سوخته ربود...



هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد
هزاران دریچه ی گمنام از هم گشود، و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید



هزاران دَرِ راز بسته شد، تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشم و در پسِ درهای بسته ی رازی عبوس به استخوان های نومیدی مبدل شوم.







در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی منفذ، چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است.



هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته ی سنگین میانِ ما به سانِ مارانِ جادویی نفس می زنند.
گُل های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه های سرزمینِ تو می نوشد، می شکفد، و من لنگرِ بی تکانِ نومیدیِ خویشم.



من خشکیده ام من نگاه می کنم من درد می کشم من نفس می زنم من فریاد برمی آورم:
چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.
مرثیه ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.
مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که منم، من...



۱۳۳۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *