+ - x
 » از همین شاعر
1 حریق سرد
2 شبانه
3 در میدان
4 انتظار
5 خفاش شب
6 شبانه
7 شبانه
8 تابستان
9 با سماجت یک الماس
10 شبانه

 » بیشتر بخوانید...
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 گورستان
 از دل رفته نشان می آید
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 آن سوی خط
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 دام مهرویان
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعره یِ توفان، شود هلاک
بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک
بیهوده می زنی به در، انگشتِ دردناک.

دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی کسی ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی ست.

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی مریض دارو! زان زخم خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!

۱۳۳۵/۴/۶


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *