+ - x
 » از همین شاعر
1 غزلی در نتوانستن
2 ساعت اعدام
3 غبار
4 انتظار
5 خفاش شب
6 شبانه
7 تابستان
8 بیمار
9 سرچشمه
10 غزل بزرگ

 » بیشتر بخوانید...
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 سجودیوری دارا و جم را
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 شور نوا
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعره یِ توفان، شود هلاک
بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک
بیهوده می زنی به در، انگشتِ دردناک.

دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی کسی ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی ست.

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی مریض دارو! زان زخم خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!

۱۳۳۵/۴/۶


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *