+ - x
 » از همین شاعر
1 درآمیختن
2 به تو بگویم
3 ساعت اعدام
4 غزل بزرگ
5 در میدان
6 از زخم قلب آبایی
7 تو را دوست میدارم
8 شبانه
9 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
10 بارون

 » بیشتر بخوانید...
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 ای دشمن روزه و نمازم
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 لیلی
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 در این دم همدمی آمد خمش کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم

تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی کس و تنها
به سنگای را گفتم



با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی



۱۳۳۴/۴/۷


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *