+ - x
 » از همین شاعر
1 سمفونی تاریک
2 احساس
3 شبانه
4 با سماجت یک الماس
5 شعر ناتمام
6 برای شما که عشق تان زندگیست
7 غزلی در نتوانستن
8 غبار
9 بیمار
10 لعنت

 » بیشتر بخوانید...
 سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 لعل جان بخش
 برخیز و بیا بتا برای دل ما
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 درآ که در دل خسته توان درآید باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم

تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی کس و تنها
به سنگای را گفتم



با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی



۱۳۳۴/۴/۷


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *