+ - x
 » از همین شاعر
1 شعر ناتمام
2 شبانه
3 باران
4 دیدار واپسین
5 انتظار
6 شبانه
7 شبانه
8 تنها
9 پریا
10 کبود

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 رفت عمرم در سر سودای دل
 ششم
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 چشم به راه
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

۱

در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم.

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد
از پنجره ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می دوزد؛

به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه روز از پسِ دریچه های حماسه اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می گوید:

« اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.
« اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت

و دریانوردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است
در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبی خانه یی ست
و دریا را قلب ها به حلقه کشیده اند.

و مردی که از خوب سخن می گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی حجاب به کوچه نمی شد.
چرا که امید تکیه گاهی استوار می جُست
و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.

و مردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته پاره ی دیگر تلاش نمی کند زیرا که تخته پاره، کشتی نیست
زیرا که در ساحل
مردِ دریا
بیگانه یی بیش نیست.


۲

با من به مرگِ سرداری که از پُشت خنجر خورده است گریه کن.

او با شمشیرِ خویش می گوید:
« برای چه بر خاک ریختی
خونِ کسانی را که از یارانِ من سیاهکارتر نبودند؟

و شمشیر با او می گوید:
« برای چه یارانی برگزیدی
که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

و سردارِ جنگ آور که نامش طلسمِ پیروزی هاست، تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاکِ خونین می زند:

« کجایید، کجایید هم سوگندانِ من؟
شمشیرِ تیزِ من در راهِ شما بود.
ما به راستی سوگند خورده بودیم...»

جوابی نیست؛
آنان اکنون با دروغ پیاله می زنند!

« کجایید، کجایید؟
بگذارید در چشمانِتان بنگرم...»

و شمشیر با او می گوید:
« راست نگفتند تا در چشمانِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه ی ستارگانش از راه در می رسد.
به ستاره ها نگاه کن
چرا که در زمین پاکی نیست...»

و شب از راه در می رسد
بی ستاره ترینِ شب ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی بهره است
و آسمانِ زمین
بی ستاره ترینِ آسمان هاست!

۳

و مردی که با چاردیوارِ اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد از دریچه به کوچه می نگرد:
از پنجره ی رودررو، زنی ترسان و شتابناک، گُلِ سرخی به کوچه می افکند.
عابرِ منتظر، بوسه یی به جانبِ زن می فرستد
و در خانه، مردی با خود می اندیشد:

« بانوی من بی گمان مرا دوست می دارد،
این حقیقت را من از بوسه های عطشناکِ لبانش دریافته ام...
بانوی من شایسته گیِ عشقِ مرا دریافته است!»


۴

و مردی که تنها به راه می رود با خود می گوید:

« در کوچه می بارد و در خانه گرما نیست!
حقیقت از شهرِ زندگان گریخته است؛ من با تمامِ حماسه هایم به گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که
به راست ْراهیِ کدامین همسفر اطمینان می توان داشت؟

همسفری چرا بایدم گزید که هر دم
در تب وتابِ وسوسه یی به تردید از خود بپرسم:
هان! آیا به آلودنِ مردگانِ پاک کمر نبسته است؟»

و دیگر:
« هوایی که می بویم، از نفسِ پُردروغِ همسفرانِ فریبکارِ من گندآلود است!
و به راستی
آن را که در این راه قدم بر می دارد به همسفری چه حاجت است؟»

۲۸ آبانِ ۱۳۳۴


تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

از ایدر گذر:

سلام

يكي از بهترين شعرهايي كه از شاملو خوندم
و هميشه خالي كه نه ولي آروم شدم
چون نه در حدي بودم و نه
نميدونم آيا من هم براي ديگران هميني هستم كه من از ديگران براي خودم فكر مي كنم.




Yashar Hassanzadeh:

به ستاره ها نگاه کن

چرا که در زمین پاکی نیست...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *