+ - x
 » از همین شاعر
1 برای شما که عشق تان زندگیست
2 رانده
3 صبر تلخ
4 غریبانه
5 آواز شبانه برای کوچه ها
6 تنها
7 شبانه
8 شبانه
9 مرد مجسمه
10 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

 » بیشتر بخوانید...
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 دل معشوق سوزیده است بر من
 سینما
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 من و تو
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در قرمزِ غروب،
رسیدند
از کوره راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
تابیده بود و تفته
مسِ گونه هایشان

و رقصِ زُهره که در گودِ بی تهِ شبِ چشمِشان بود
به دیارِ غرب
ره آوردِشان بود.
و با من گفتند:
« با ما بیا به غرب!»

من اما همچنان خواندم
و جوابی بدانان ندادم
و تمامِ شب را خواندم
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.



در ژاله بارِ صبح
رسیدند
از جاده ی شمال
دو دختر
کنارِ من.
لب هایشان چو هسته ی شفتالو
وحشی و پُرتَرَک بود
و ساق هایشان
با مرمرِ معابدِ هندو
می مانست
و با من گفتند:
« با ما بیا به راه...»

ولیکن من
لب فروبستم ز آوازی که می پیچیدم از آفاق تا آفاق
و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را
و نیمِ روز را خاموش ماندم
به زیرِ بارشِ پُرشعله ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.



در قلبِ نیمروز
از کوره راهِ غرب
رسیدند چند مَرد...
خورشیدِ جُست وجو
در چشم هایشان متلألی بود
و فکِشان، عبوس
با صخره های پُرخزه می مانست.

در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست
سرودم شماره زد
با ضربه های پُرتپش اش
گام هایمان را.



بر جای لیک، خاطره ام گنگ
خاموش ایستاد
دنبالِ ما نگریست.
و چندان که سایه مان و سرودِ من
در راهِ پُرغبار نهان شد،
در خلوتِ عبوسِ شبانگاه
بر ماندگی و بی کسیِ خویشتن گریست.

۱۳۳۰


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *