+ - x
 » از همین شاعر
1 به تو سلام می کنم
2 از نفرتی لبریز
3 غریبانه
4 شعر گمشده
5 دیگر تنها نیستم
6 بدرود
7 شبانه
8 شبانه
9 در رزم زندگی
10 بادها

 » بیشتر بخوانید...
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:

می مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.


می خواستم به نیمه شب آتش،
خورشیدِ شعله زن به درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...

زندان قصر ۱۳۳۳


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *