+ - x
 » از همین شاعر
1 اشارتی
2 راز
3 مرگ نازلی
4 سفر
5 احساس
6 شبانه
7 بودن
8 از نفرتی لبریز
9 شبانه
10 بازگشت

 » بیشتر بخوانید...
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 سلام الله ما کر اللیالی
 بخش پانزدهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:

می مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.


می خواستم به نیمه شب آتش،
خورشیدِ شعله زن به درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...

زندان قصر ۱۳۳۳


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *