+ - x
 » از همین شاعر
1 بهار دیگر
2 شبانه
3 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
4 چشمان تاریک
5 شعر ناتمام
6 شبانه
7 دیگر تنها نیستم
8 افق روشن
9 غبار
10 تعویذ

 » بیشتر بخوانید...
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 میز
 ز خاک من اگر گندم برآید
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 دل من در هوای روی فرخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:

می مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.


می خواستم به نیمه شب آتش،
خورشیدِ شعله زن به درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...

زندان قصر ۱۳۳۳


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *