+ - x
 » از همین شاعر
1 لعنت
2 درآمیختن
3 غزل آخرین انزوا
4 صبر تلخ
5 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
6 شعر ناتمام
7 تعویذ
8 شبانه
9 شبانه
10 سمفونی تاریک

 » بیشتر بخوانید...
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 این طرف و آن طرف
 ترازوی طلایی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تا آخرین ستاره ی شب بگذرد مرا
بی خوف و بی خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم،


شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
چون جغد می نشینم در زیجِ رنجِ کور
می جویمش به کنگره ی ابرِ شب نورد
می جویمش به سوسوی تک اخترانِ دور.


در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبالِ شعرِ گم شده ی خود دویده ام
بر هر کلوخ پاره ی این راهِ پیچ پیچ
نقشی ز شعرِ گم شده ی خود کشیده ام.



تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده ام
تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
من برف کاوِ کوهم و از کوه مانده ام.

اکنون درین مغاکِ غم اندود، شب به شب
تابوت های خالی در خاک می کنم.
موجی شکسته می رسد از دور و من عبوس
با پنجه های درد بر او دست می زنم.



تا صبح زیرِ پنجره ی کورِ آهنین
بیدار می نشینم و می کاوم آسمان
در راه های گم شده، لب های بی سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

۱۳۳۳ زندانِ قصر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *