+ - x
 » از همین شاعر
1 پشت دیوار
2 آواز شبانه برای کوچه ها
3 شعر گمشده
4 باران
5 رانده
6 ترانه تاریک
7 بهار خاموش
8 شبانه
9 مرگ نازلی
10 تعویذ

 » بیشتر بخوانید...
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 نگر خود را بچشم محرمانه
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 ماییم فداییان جانباز
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 اگر درد مرا درمان فرستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست



اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.







قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...



من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.







درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم



نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستانِ من آشناست.



در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق ترینِ زندگان بوده اند.







دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا
به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن می گوید



زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.



۱۳۳۴


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *