+ - x
 » از همین شاعر
1 تو را دوست میدارم
2 لعنت
3 چشمان تاریک
4 مرد مجسمه
5 غزلی در نتوانستن
6 حرف آخر
7 حریق سرد
8 خفاش شب
9 در رزم زندگی
10 از اینگونه مردن...

 » بیشتر بخوانید...
 از دور بدیده شمس دین را
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 شطرنج
 زندگی بشتافت، یا من؟
 عشق بشر
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 رنگ امید
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر
زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
در خلوتِ زننده یِ عمقِ خلیجِ دور
آن جا که نور و ظلمت، آرام خفته اند
درهم، ولی گریخته از هم،

آن جا که راه بسته به فانوس دارِ روز،
آن جا که سایه می خورد از ظلمتش به روی
رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را

آن جا کبود خفته
نه غمگین نه شادمان...



بی انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو
وقتی که مات می بَرَدَت، با سکوتِ خویش
خاموش و پُرخروش
چون حمله هایِ موج بر ساحل، به گوشِ کر،
آن جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت
آشوب می کند!



ای شرم!
ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ اوست
گر می پرستمت.



خاموش وار خفته یِ این مردمِ کبود
در نغمه ی فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو
نُت هایِ بی شتابِ سکوت است.

یا آن که ناگهان در یک سوناتِ گرم
بعد از شلوغ و همهمه ی هرچه ساز و سنج
بر شستی یِ پیانو
تک ضربه هایِ نرم.
این رنگِ خواب دار
در والس هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو
نُت هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.
این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ تو
سنگینِ نرمِ خفته ی عمقِ خلیج را
بُت وار می پرستم...



ای شرم!
ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم های اوست
گر می پرستمت.

۱۳۲۷


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *