+ - x
 » از همین شاعر
1 انتظار
2 غزل بزرگ
3 شعر گمشده
4 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
5 شبانه
6 ترانه تاریک
7 رنج دیگر
8 در میدان
9 حریق سرد
10 بیمار

 » بیشتر بخوانید...
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 سنگ گور
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 حکایت
 هله ای کیا نفسی بیا
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 سالکان راه را محرم شدم
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

در تمامِ شب چراغی نیست.
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد.



ای خداوندانِ خوف انگیزِ شب پیمانِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم آیین،
تا نه این شب هایِ بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین،
ظلمت آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من
بازنگشایید!







در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ روز
نیست یک فریاد.



چون شبانِ بی ستاره قلبِ من تنهاست.
تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.
راهِ من پیداست.
پایِ من خسته ست.
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرودِ کهنه یِ فتحی قدیمی را.



با تنِ بشکسته اش،
تنها
زخمِ پُردردی به جا مانده ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشک، می جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
خشمِ خونین، اشک می خشکاندش در چشم.
در شبِ بی صبحِ خود تنهاست.



از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می زند فریاد:



« در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ دشت
نیست یک فریاد...



ای خداوندانِ ظلمت شاد!
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بی نصیبی باد!



باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم
در رواقِ هر شکنجه گاهِ این فردوسِ ظلم آیین!



باد تا شب هایِ افسون مایه تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین!»



۱۳۳۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *