+ - x
 » از همین شاعر
1 رانده
2 از اینگونه مردن...
3 بهار خاموش
4 مه
5 ترانه تاریک
6 شبانه
7 دیدار واپسین
8 بدرود
9 شبانه
10 کبود

 » بیشتر بخوانید...
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 جانا بیار باده که ایام می رود
 بیا که قصه کنیم
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در چشمِ بی نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج هایِ رازِ درونش نیازهاست.







می کاود از دو چشم
در رنگ هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی داند.



زین روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]
بنشسته
سال هاست که می رانَد.







مژگان به هم نمی زند از دیده گانِ باز.



افسونِ نغمه هایِ شبانگاهِ عابران
اشباحِ بی تکان و خموش و فسرده را
از حجره هایِ جِن زده یِ اندرونِ او
یک دَم نمی رمانَد.



از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است
جز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان
آهنگِ آه نیست...



شب ها سحر شده ست
رفته ست روزها،
او بی خیال ازین همه لیکن
از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست اش
اسبابِ بودنی]
پَر باز کرده است،
وز چشمِ بی نگاه
سویِ بی نهایتی
پرواز کرده است.







می کاود از دو چشم
در رنگ هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ
زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.



زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
بیند به پرده هایِ نگاهش سپید و مات
وهمی شکفته را.



یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید
هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته اش
رازی نگفته را...



بهمن ۱۳۲۷
مجله ی سخن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *